درسنامه آموزشی هدیههای آسمانی کلاس سوم
درس 16: داناترین مردم
تازه به شهر شام رسیده بود. در شهر کسی را نمیشناخت.
آرام آرام در کوچههای شهر قدم میزد.
در گوشهای از شهر همهمهای برپا بود و مردم دسته دسته به سوی کوه در حرکت بودند.
نزدیک آمد. از کسی پرسید: «چرا مردم به سمت کوه میروند؟ اتّفاقی افتاده است؟»
بزرگترین دانشمند مسیحیان در این کوه زندگی میکند. مسیحیان سالی یکبار به دیدن او میروند و هر سؤالی داشته باشند، از او میپرسند. او پاسخ هر پرسشی را میداند. امروز وقت این ملاقات مهم است.
مرد مسافر دوست داشت این دانشمند را از نزدیک ببیند. تصمیم گرفت همراه با دیگران به سمت کوه برود.
***
دانشمند مسیحی بر روی تخته سنگی نشسته بود.
از شدّت پیری دستانش میلرزید. همه دور تا دور او نشسته بودند.
دانشمند پیر یکیک مردم را به دقّت نگاه کرد. همهی آنها را از قبل میشناخت.
ناگهان نگاهش به مرد مسافر افتاد!
دقیقتر نگاه کرد. تا به حال او را در میان مسیحیان ندیده بود. به او رو کرد و گفت: «ای مرد غریبه، تو مسیحی هستی یا مسلمان؟!»
- مسلمانم.
- دانشمند هستی یا بیسواد؟
بیسواد نیستم.
دانشمند مسیحی فکری به ذهنش آمد:
اکنون بهترین وقت است که سؤالی سخت از او بپرسم، تا نتواند به آن پاسخ دهد.
دانشمند مسیحی ادامه داد: «ای مرد، تو میخواهی از من سؤال کنی یا من از تو بپرسم؟!»
مرد پاسخ داد: «شما سؤال کن. هرچه میخواهی بپرس!»
پیرمرد خندهای کرد و گفت: «ای مردم، این مرد مسلمان گمان میکند میتواند جواب سؤالاتم را بدهد!
اگر راست میگویی بگو بدانم آن، چه ساعتی است که نه روز است و نه شب؟
- آن ساعت، از اذان صبح تا طلوع آفتاب است.
پیرمرد اخمی کرد. انتظار این پاسخ را نداشت؛ امّا دوباره لبخندی زد.
پرسش دیگری به یادش آمده بود.
- آن چیست که هر چه از آن بردارند، کم نمیشود؟
شعلهی شمع است که هر چه شمعهای دیگر را با آن روشن کنند، از آن کم نمیشود.
از عصبانیت صورتش قرمز شده بود!
باز هم پرسید. مشکلترین سؤالات را میپرسید. آن مرد نیز همه را به خوبی جواب میداد.
همه با تعجّب به هم نگاه میکردند و زیر لب چیزهایی میگفتند.
عرق بر پیشانی دانشمند مسیحی نشسته بود. سؤالاتش تمام شده بود و او همه را پاسخ داده بود.
با صدایی لرزان رو به آن مرد کرد و گفت: «تو کیستی؟»
من محمّد باقر، فرزند امام سجّاد هستم.
مرد دانشمند با تعجّب به او نگاه میکرد.
به سختی از روی تخته سنگ بلند شد و فریاد زد:
«ای مردم، تاکنون کسی را دانشمندتر از این مرد ندیدهام. تا او در میان شماست، به سراغ من نیایید و هر سؤالی دارید، از او بپرسید».
اطراف امام شلوغ شد. هر کس سعی میکرد خود را زودتر به امام برساند و سؤالاتش را از او بپرسد.
فکر میکنم (صفحهی 105 کتاب درسی)
منظور پیرمرد از اینکه گفت: «تا او در میان شماست، به سراغ من نیایید»، این بود که با این سخن به علم و دانش امام اشاره کرد و امام را داناتر از خود میدانست.
بگرد و پیدا کن (صفحهی 106 کتاب درسی)
1- کلمههایی را که در بخش بدانیم سبز شده است، در جدول پیدا کنید و خانههای آنها را رنگآمیزی کنید. حروف باقیمانده را به ترتیب کنار هم قرار دهید و سخن امام باقر علیهالسّلام را کامل کنید.

2- امام باقر علیه السّلام فرمود : «همانا خداوند ............................................
3- حروف باقیمانده در جدول را با رنگ دیگری رنگآمیزی کنید. لقب امام پنجم آشکار میشود: ..........................................
دوست دارم (صفحهی 106 کتاب درسی)
من هم به عنوان یک مسلمان، علم و دانش زیادی داشته باشم تا … .
اجرای نمایش (صفحهی 107 کتاب درسی)
داستان «داناترین مردم» را به کمک دوستانتان در کلاس بهصورت نمایش اجرا کنید.
بیندیشیم (صفحهی 107 کتاب درسی)
1- با توجّه به معنای این آیه، هر یک از موارد زیر را از چه کسی باید بپرسیم؟
* وقتی بیمار شدیم و میخواهیم بدانیم چه غذاهایی را نباید بخوریم. از پزشک
* برای حل کردن یک مسئله در درس ریاضی با مشکل روبهرو شدیم. از معلّم
* میخواهیم بدانیم که چه کارهایی را نباید در نماز انجام دهیم. از عالمان دینی
2- اگر چیزی را که نمیدانیم، از ناآگاهان بپرسیم، چه مشکلاتی برای ما پیش میآید؟ آنها ما را از موفقیّت دور میکنند.
با خانواده (صفحهی 107 کتاب درسی)
تحقیق کنید چرا به امام پنجم، «باقرالعلوم» میگویند؟